جانانه غرور آمد شد عشق دلا پیدا
با عشق جنون ای جان خورشید کند غوغا
خورشید ز مشرق سر زد طالع گیتی بین
چون مرغ هما زیبا سیمرغ وشی آزین
چون زاهد با خوفی سجاده نشینی را
لا ترک کند دایم با خالق خود تنها
آن عارف سیرت رو خورشید جهان آرا
چون شمع شب افروزان در خلوت خود تنها
مخمور میان جمعی با حالت نوشا نوش
راهی طلبد راهی با راه نشینان خوش
هر چند در این محفل بازیچه دورانیم
گه عاشق این گه آن فارغ ز خودی ماییم
با دولت عشق آمد خورشید جهان آرا
با جلوه نما قلبی آیینه صفت جانا
با عشق خدا پیوند ای عاشق یوسف سا
با خنده لبان گویی ذکری چه قدر زیبا
فارغ ز قماری عشق ای عاشق الباقی
از نفس شیاطینی دوری کنم ای ساقی
چون موسی عمرانی از نیل گذر جانا
از آتش نمرودی بیرون چو خلیل آسا
با شمس نشیمن شد مؤلای وجودمان
چون مولوی و شمسی گاهی به عیان پنهان
اندیشه عرفانی شخصیت دورانی
چون حافظ و مؤلانا خاقانی شروانی
مؤلا به چه مؤلا شد حافظ به چه حافظ هان
دریای معارف بین فارغ ز جهان این آن
دریای معارف را گوهر به چه ارزانی
با جنب و به جوشی هان بیرون ز حیات آنی
یک قرن هزاران قرن گر بگذردش جانا
ارزش به هنر باقی ارزش به گهر زیبا
فرهاد کند جویی جوی آب به شیرینی
جوی آب روان شیرین چون شهره شیرینی
واقف به نکویی شد نیکو سخنی زیبا
هر جلوه زیبایی زیباست چو گل هر جا
مجهول به تاریکی پیدا نشود پنهان
با سیرت ربّانی خورشید صفت هر آن
با شمس شناسایی مهتاب به هر تاری
مهتاب چو مؤلانا خورشید به شمس آری
کوتاه سخن باید ایام گذر کوتاه
با علم معارف هان فارغ ز گناهی آه
با جلوه تقوایی سیرت به نما ظاهر
ای ظاهر سیرت خو خورشید وشی باهر
شخصیت دانایی از جلوه جبین پیدا
با خوف و رجا کاری را پیش برد جانا
هر لحظه به تاری پود احوال گشاید هان
احوال چه دل روحی تفسیر دهد هر آن
تغییر حِیل روحی هر لحظه نمایانی
کاری نتوان جانا پیداست نه پنهانی
هر چند گهی خلوت با دیده ربّانی
از جلوتیان دوری با خلوتیان مانی
عالم به سخنرانی ابلاغ کند حُکمی
ای مدرک دانایی ادراک کنی کمی
قد علم چرا خم شد گویی تو به ما دلبر
مجنون پی لیلایی با قد خَمینی سر
هر روز مرا عیدی عیدانه نو آیین
کی ترک کنم تن را با دلبر خود حق بین
رویا به چه رویی خوش با شمس کنی دیدار
ای والی مولایی شو مولویی با یار
خاطر به صبوری خوش دریاب صبوری را
با کسب معارف ها عرفان عملی پیدا
ظرف علم زمانی پر سیراب چو ماهی ها
کی سیر شود ماهی سیراب بگو از ما
با شمس کنی پیدا آن گوهر عشقی را
هر گوهر عشقی هان با شمس کنی پیدا
جاوید شوی جانا مولا چو شوی ای جان
دریای خروشان بین با موج تکان هر آن
عبدی چو شدی صالح یادی کنی از صالح
دریای معانی بین فارغ ز کسان طالح
حق بینی یونس بین در بطن همان ماهی
هفت وادی دریا را در بطن طواف آری
مشتاقی عاشق را معشوق خریداری
ای عشق رها از غم فرخنده بیداری
امداد رسان ما را فریاد رسی لا هان
ای خالق تنهایی امداد رسی هر آن
زاهد که به تقوایی پرهیز کند عارف
کسب علم معارف را با ترک کلامی لاف
ای دولت بیداری محبوب جهانی هان
هادی تو شدی ما را ای دولت بیداران
کیّص بشوی با علم ای عارف ربانی
دوری ز تعلق ها با خاک نشینانی
زر خاک زمانی شد کامل بشود انسان
تبدیل به خاکستر آن لحظه که شد نقصان
تعلیم علومی را یادی بکنی هر آن
با علم غریب آگه آگاه ز هر پنهان
ای پور زمان راضی ، خشنود به هر حالی
بی چون تو شدی محرم محروم چرا قالی
ترکی بکنی گویم مستقبل و ماضی را
اندیشه کنی حالی با جلوه گری دانا
نی نامه شنو بی می با توشه تقوایی
نوشی بکنی شهدی شیرین ز عسل مائی
هر لحظه گرایش نو زیبا رخ مهتابی
زیبا رخ مهتابی چون مهر جهان تابی
نو نو سخنی گویی نو نو سخنان پیدا
هر لحظه سخن را نو اندیشه کنی جانا
پنهان لسانی را کتمان سخن دانی
پنهانی دل گویا با ذکر لسان خوانی
علت نشود خوفی با خوف رجا آید
قل گویی حامد را از دل شنوی باید
بحر علم تو را دادند ای قطره چه فرمانی
حاکم تو شدی جان را پرواز دهی جانی
ولی اله بایبوردی
02 / 04 / 1396