در میان کوهی به بزهایی نگاه
جنب و جوشی قبل خوردن چاشتگاه
آن زمانی که درخشان آفتاب
با محافظ گله بان دوری ز خواب
تکیه بر چوبی عصا مانند خویش
عهده دار عدّه بزهایی نه بیش
زیر ابری سایبان آرامشی
گله بزها زیر ابر آسایشی
شب شود خفتان بینی آن شبان
بین بزها خسبدش آرام جان
آن چنان خسبد به چشمی لا به قلب
هوشیار امّا ز خوابی لا که سلب
ملّتی چون بز شبانان رهبران
در میان دیوار مرزی مرزبان
آب بینی بز مثالی از علی
هان شرف بر رهبری گو ای ولی
امّتی را رهبران خدمتگزار
فکر آنی جیب پر سازی ز نار
واقعیت عشق لازم خدمتی
آن چنان خدمت چو یوسف دولتی
چون گذر از مرز دنیا ای فنا
می رسی آن جا به کلّی رو سما
بین هر انجم درخشان آفتاب
در افق سیری کنی چون ماهتاب
غرق در اندیشه بودم ناگهان
پلک ها سنگین به خوابی رفته دان
خواب رؤیایی پدید آمد مرا
ناگهان دیدم ز مشرق نورها
نور تابیدن به جانب ما دلا
نور عشقی جاودان ما بین ما
جلوه زیبایی چو زن رؤیا جمال
بدر کامل کوکبی رخشان خصال
در میان دشتی که پر گل گام زن
چیدمان گاهی گلی با فوت و فن
از لبانش نغمه جاری هر زمان
آبشاری مثل رودی پر روان
با گلی زیبا فراهم تاج را
با مهارت دست زیبا ای رها
چون خودی رؤیت به زیبایی جمال
شادمان گردم که دوری از ملال
دل چو آیینه خود آرا هر زمان
فارغ از آیینه کاذب مردمان
جلوه زیبایی حقیقی لا مجاز
ای که دنبال مجازی جلوه ناز
شادمان از دیدن چشمان خویش
منعکس آیینه ای یک دم نه بیش
با عمل رفتار خوبی شادمان
محو زیبایی شدی یک لحظه هان
چون طلوع آفتابی شادمان
سمت مشرق لحظه ای خود را عیان
یا چو یک زائر اقامت در مکان
با چنان آرامشی در عمق جان
شوق دیداری چه زیبایی جمال
رخت بندی از جهانی رو کمال
دنیوی را ماجرایی بیش هان
یک هزارش گفته شد با داستان
ولی اله بایبوردی