آن روز ژاله را بنگر در ورای خاک
بینی هزار لاله خفته در آن مغاک
یاد آوری برای چه خفتند هم زمان
گویا تر زمان به تو گوید در آن میان
ما خفتهِ رهِ خطِ سیریم مردمان
سرخی سینه مان به گلوله بیان جان
محراب سینه خفته نشد در درون خاک
بل زنده شد هزار شهیدی ز قعر پاک
تقوای سینه ها بنگر تا چه حد رفت
پند پدر شنو به پسر پند داد رفت
در ماورای خاک نخفتند شاهدان
این قصه را شنو که چه کردند عابدان
ولی اله بایبوردی