هان چه شد آن برتری های جهان
دل ببستی بر تعلّق جیفه هان
بنده گشتی تحت فرمان دنیوی
از هوا نفسی نمودی پیروی
آه سرد از عمق دل شد برملا
بس چه افسوسی گذر ایام را
لحظه ای ماندم چه گویم در جواب
واژگانی لا بیان شرمنده یاب
جیفه دنیایی چنان ما را فریب
با لذائذ کذب محضی ای غریب
چون که از دنیا گذر کردیم ما
حال دانا شد عیان بس جهل ها
منحرف از راستی گشتیم ما
کفر نعمت شد که دوری از ثنا
هر خطایی شد پدیدار آشکار
باز ما منکر به نعمت کردگار
دادگر قاضی که علّام الغیوب
قادری مطلق که ستّارالعیوب
آدمی با کوله باری از گناه
لطف الطاف الهی را نگاه
کُند گردد تیغ خشم خالقی
چون نمایان گونه سرخ از بنده ای
خلوتی کن تا تضرّع توبه ای
خالقت بخشد تو را چون بنده ای
ای قوی موجود هستی آدمی
حرف دل را بشنوی راهی شوی
بارگاهی می دهد پروردگار
بنده ای بودی که دائم رستگار
چشمه اشکت خشک کن با ما بیا
بس حقایق بشنوی از ماسوا
دفن خاکی شد بدن روحی جدا
در سفر روحی ببینی ماجرا
ای رها از خاک جانب ربنا
دفن کردی کالبد زیبا بیا
در درون خاکی نمودی حبس جسم
روح را پرواز دادی سوی بسم
در نظر زیبا نمودند جلوه ات
ای که زیبایی شنیدم شکوه ات
بازگشتی آدمی را ای رها
با چنین مرگی تولد سوی ما
یادی از آدم کنی ای بهترین
تا به آن جایی عروجی به از این
ترک اولایی نمودش در زمین
مرگ حق آمد سعادت بهترین
همچو شاهینی به پروازی همین
بال علمی را گشودی در زمین
در برابر دیدگانت جلوه ها
ماه رویان از زمینی تا سما
جامه تقوایی تو را شد خیر خواه
از میان دامی رها پر از گناه
ما چو هر یک طائری دنبال قُوت
تحت فرمان الهی لا یموت
هر قدم با دام هایی رو به رو
تا که قُوتی را فراهم ای نکو
تیر اندازی به آن شاخی درخت
توشه ای گیری بباید رخت بست
ما بشر چون کودکان لال و خجل
با نگاهی بر زمین دنبال گِل
تا به بازی کودکی سرگرم هان
در نهایت رو به ویرانی همان
ای بشر کردی گناهی توبه ای
شرمساری چون پشیمان بوده ای
گفته هایم بشنوی کافی تو را
از چه رو شرمندگی با ما بیا
جایگاهی می دهد پروردگار
گر انابت کرده باشی رستگار
همچو کوهی باش محکم استوار
جامه تقوایی بپوشی بردبار
ای به ما نزدیک تر نزدیک جان
از رگی گردن رگی گردد همان
شکر یزدانی کند هر کائنات
در برابر نعمتی روزی حیات
ولی اله بایبوردی