گرفتاری به نخوت رو به افزون
چه باید کرد ما از کبر دوری بگو بر ما رهایی از زبونیگرفتاری به نخوت رو به افزون بلایی خانمان سوزی چه گویی
با گذر ایام دوران ای رها / می نویسم خاطرات از روز را / نامه اعمالی که یکسر آرزو / جاودانی آرزویی عیب لا
چه باید کرد ما از کبر دوری بگو بر ما رهایی از زبونیگرفتاری به نخوت رو به افزون بلایی خانمان سوزی چه گویی
توان داری کنی رحمی به خویشان چه مالی یا که جانی ای که انسانبه آگاهی گذر ایام خود را ذخیرت توشه ای کن حدّ امکان
شکوه ای داری کنی عفوی دلا کار ناپاکی ز پاکی ها جدارحم کن افتاده دستی را بگیر خوب دانی کیفری باشد تو را
ز مظلوم آه ترسی ای بشر خاک توان داری به قدرت گر چه بی باکخوری چوبی از آن جا ، لا گمانی یدالّلهی زند چوبی از افلاک
کسان بینی میان کبری گرفتار تبختر بین افرادی چه بسیارز انسانیت انسانی چو دوری چه بد دردی علاجی لا که بیمار
تواضع را میان خلقی نمایان به دور از کبر باشی تحت فرمانتو ای خاکی به خدمت خاکیانی مراحل راه را طی سیر هر آن
دید علی را روی خاکی رفته خواب ختم مرسل گفت قم ای بوترابروی خاکی خاک را بینیم ما روی مؤمن را نگاهی کن ثواب
ما چه کاری با بزرگی کارها چون بزرگی کارها موجود لاافتخاری کن به کاری بس بزرگ کوچکی کاری به توفیقی نما
با کسانی مشورت کن ای رها پیش از تصمیم گیری لا خطابا موفّق فردهایی مشورت گم خودی را بین خلقی لا دلا
بین هر یک بندگان ما بنده ای بین خلقی آن کسی شرمنده ایدور از خلقی به کبری افتخار گم خودی را همچو هر گمگشته ای
با موفّق فردهایی ای بشر سخت ایامی جهان را پشت سرچون که الگو بین خلقی ماندگار بهتر آن باشد کنم دوری ز شر
با محبّت آدمی آرام جان راه پیدا بین افرادی همانآرزویی حُبّ را هر لحظه ای انتظاری می کشند گردد عیان
با محبّت بین هر یک دوستان دشمنان تنبیه گردند بین تاندشمنی با خود برادر تا به کی با جهاد اکبر رها از کینه جان
آدمی با سخت کوشی لا هلاک با ریاضت آدمی فرخنده پاکآن چه انسان را کُشد در بین ما اضطرابی است پنهان خوفناک
جذبه جذّابی نمایان با سکوت خالقی را یاد آور با قنوتبا سکوتی سخت ایامی گذر با قنوت احیا خودی را ای ثبوت
دهد امداد بر دستی که خالیکمک دستی ببینم رو به پاکیبه پاکی دست هایی افتخاری که هر چند آسمانی روی خاکی
موفّق فردها بینم جهانی که با هر شغل کاری گشته نامیتفاوت کار را با گونه ای خاص دهند انجام هر یک بین عامی
یاد آور جامه درهم دو سه را یاد قنبر کن علی را یادهادرک عاجز با کدام ادراک هان با تواضع فهم مؤلا آشنا
در زمینی نرم روید دانه ای روی سنگی دانه لا رشدی همیظرف دل با نرمخویی پر ز علم رشد پیدا با حلیمی همدمی
چون نمازی می کنی موسی بدان خاک مالی روی خود را آن زمانرو زمینی خاک مالی گونه را نرمخو همچون زمینی بی گمان
سوی موسی وحی آمد از خدا برگزیدم از میان خلقی تو راعرض موسی کرد ای پروردگار چون که غالب نفس گشتی لا خطا
سمت ختم الانبیا آمد مَلک بر محمّد وحی آورد از فلکعابدی باشی فروتن بین خلق یا کنی شاهی چو سلطان نیک خُلقبا اشارت جبرئیلی انتخاب عابدی گردد فروتن آن جناببندگی را انتخا...
از هوا نفسی کنی دوری دلا با هم اویی راه پیدا بر بقاحُبّ دنیا هر خطایی را سری کن تقلّایی که دوری از خطا
فروتن مردمان اقرب به اویی میان مایی هم او را جستجوییبه اویی واگذاری کن خودی را کنی پیدا خودی را راه پویی