اندیشه چو گنجی دان چون ذکر زبان مرهم
هر چند ز ما جانا بوده است تمناییاز او طلبی ما را هر چند تقلاییآن سبز چمن بینی جانا لب هر جوییبا بوته گلی زیبا خوش روی به خوش بوییای دوست مرا دردی محتاج به یک درماناز مد...
با گذر ایام دوران ای رها / می نویسم خاطرات از روز را / نامه اعمالی که یکسر آرزو / جاودانی آرزویی عیب لا
هر چند ز ما جانا بوده است تمناییاز او طلبی ما را هر چند تقلاییآن سبز چمن بینی جانا لب هر جوییبا بوته گلی زیبا خوش روی به خوش بوییای دوست مرا دردی محتاج به یک درماناز مد...
جان و خِرد را که کند آفرینمطلق خالق ازلی ای زمینذکر خدا هست کلیدی به ماحمد خدایی بکنی لحظه هاخُرد و کلان مرد و زنی ای رهاآن درود عاقبت کشت راجلوه شکوهی که هویدا عیانبی...
پند بزرگان هنر گوش کنرونق بازار فراموش کنهر که هنر عرضه به پولی کنداو نه هنرمند فضولی کندکار هنرمند صفای دل استخالق هر چیز به نای دل استدل که در این کوچه هوایی شودهال...
شرع دفتر را نگاهی گه به گاهبر موارد شبهه ناکی چون نگاهدور از هر شبهه ای سمت احتیاطتا پشیمانی نباشد در گناهولی اله بایبوردی
آن زمان را یاد بالا نیزه هارفت کتاب الله حُکمی برملابا ریا تزویر حق شد منزویآن که ناطق بود قرآن را دلاولی اله بایبوردی
رؤیتی از دور در آخر زمانهر بلاد اهلی بلدها دیگراناین چنین نقلی حکایت برملابا صدا سیما خبرها را بیانولی اله بایبوردی
گر چه فحشا بستری بینم دلابا بساط عیشی که پهنی بین ماشهرها بینم به آبادی نماساکنانش همچو قومی لوط هاولی اله بایبوردی
خواه از ما گر شما را حاجتیحاجتی دارم نه ما را دعوتیگر چه منصور دوانیقی طلبدر معیّت او برایم دولتیولی اله بایبوردی
در کمین گر ناتوان بس دشمنانزیر خاکستر نهان چون نار هانمنتظر آن لحظه آتش شعله وردشمنانی در کمین گردد عیانولی اله بایبوردی
زیر فاخر جامه ای پشمین لباسجامه عادی پوششی شد بین ناسجامه عادی پوششی بر نفس خودزرق و برقی جامه دیگر حکم پاسولی اله بایبوردی
زهد آن باشد که مالک نفس خویشدر تمامی حال دوران ای به کیشچون به دور از نفس خاطی ای عزیزخود نمایی بین خلقی کم نه بیشولی اله بایبوردی
شُرب خمری یا قماری یا زناخود گناهی بس بزرگی آدمااز خیانت ورزها دوری دلامتّحد با اجنبی ظلمی به ماولی اله بایبوردی
معنویت در میان انسان هارنگ خود را باخته است ای آشناگر چه جانب دنیوی میلی همیچون عبادت رغبتی کم بین ماولی اله بایبوردی
هر بلا از ید خودی حاصل دلاچون عمر سعدی که دشمن بین مابا کذایی امتیازی کرد ظلمظلم بر والی زمان در کربلاولی اله بایبوردی
دولتی مأمور شب هنگام هانبا مبدّل هان لباسی ای جواندر بخارا غارتی بس خانه راداعیان عدلی که خود غارتگرانولی اله بایبوردی
ما شدیم مهمان گرگان جهاندر میان حلقوم روسی یک زماندر میان بطن انگلیسی ما هلاکدر شکم گرگان گرفتار همچنانولی اله بایبوردی
گر چه دستاویز علم بر عدّه ایتا هدف شومی به اجرا بنده ایویژه از ید کفر مستکبر زمانخود کند احیا میان بس مرده ایولی اله بایبوردی
نان خشک سیر آدمی را هر کجابا پنیری ماست سبزی سیر ماجیفه دنیایی چه دارد آدمیطرح ریزد أخذ دنیا را دلاولی اله بایبوردی
دانه ها چیدند و پهنی دام راگر حمایت از فقیران هر کجاضبط اموال اغنیایی شد صدورنفع شخصی لا فقیری ای خداولی اله بایبوردی
یادی از مؤلا امیرالمومنیننان خورشتش خشک خرمایی همینکاسه شیری ماست بودش نان جوخلق را خدمت حکومت این چنینولی اله بایبوردی
مُلک دنیا را فنایی ، لا بقاای شما قدرتمداران در فناجنگ و خونریزی به راه انداختندتا که دنیا را تصاحب ای شماولی اله بایبوردی
بدانی غیر از او هر چیز فانیبقایی لا جهانی را تو دانیاز اویی سمت اویی بازگشتیچو قطب آهن ربایی جذب آنیولی اله بایبوردی
نه عارف ، هیچ کس در این جهانیچه چشمی روشنی پنهان عیانیخوشی با آن کسی دارد دل آرامبه آن جانب روان ذاکر هر آنیولی اله بایبوردی
به یاد خداوند آرام جانرفاهی فراهم که به توشه آنگذر عمر خود را به شادی گزیننه حاصل بدی تا که کیفر عیانولی اله بایبوردی